تبليغاتX
code sahat<<
code sahat<< می سوزمو خاموشم
د نـــیــــاه و هســـــتــی

قفسه ی سینه " قلب "

 دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم.

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.

خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

نه ديگه... خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.

آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دست کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست شد.

بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذ

اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.

خدا... دل آدمو از دريا گرف وشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخت رو زمين و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.

اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد.

انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد.

....

خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.

يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد.

چرخيد و چرخيد.

آسمون رعد زد و برق زد.

دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن.

همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دست کشيد روی چشای بسته آدم.

آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر.

پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.

تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته اروم اروم اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.

سينشو چسبوند به سينه آدم.


خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد.

آدم با چشاش می خنديد.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.

اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:19  توسط عــلــی نــوری  | 


 
سالهاست كه آينه مه گرفته دلم را گرمايي نيست تا طلسم يخ زده قلبم را آب كند و شايد دوباره روزي بهار را برايم به ارمغان آورد.

سالهاست كه عشق در من نابود شده است و دورازه آهنين قلبم زنگار بسته است. دريغ از ذره اي عشق، دريغ از ذره اي تعلق، انس، الفت ... من تبديل به مرد آهنيني شده ام كه در صورتش هيچ چيز براي ادامه وجود ندارد و درآغوشش هيچ حسي جزسرما نيست . اي آتش مرا در خود فرو بر شايد يخ وجودم آب شود و اي عشق مرا درياب تا كوير بي محبت قلبم جوانه اي زند باشد كه دوباره انساني وارسته شوم

Ax haye Ashegahneye Irani www.30ndrela.com

بی آنکه من بدانم و بی اجازه ماندی بی آنکه

من بخواهم.اما اکنون که با ذره ذره وجودم

ماندنت را تمنا

آمدنت را خوب یادم نیست.بی صدا آمدی

می کنم قصد سفر داری؟

ای مهمان ناخوانده قلبم بمان.که ماندنت را

سخت دوست دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 19:22  توسط عــلــی نــوری  | 


000j053qYwH[1].jpg

افق تاریک

 
دنیا تنگ


نومیدی توان فرساست


می دانم


ولیکن ره سپردن در سیاهی


رو به سوی روشنی زیباست

 
می دانی

 
به شوق نور در ظلمت قدم بردار

 
به این غم های جان آزار دل مسپار

 
که مرغان گلستان زاد


که سرشارند از آواز آزادی


نمی دانند هرگز لذت و ذوق رهایی را


و رعنایان تن در تورپرورده

 
نمی دانند در پایان تاریکی شکوه روشنایی را


_________________
کنار آشنایی تو آشیانه میکنم ... فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم

کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟
 
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
 
 
 
 

 
****تو   را   از   بین    گل   جدا    کردم****

 
 
 
 
شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی ترا با

لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ

آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کو چه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با

حسرت جدا کرم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمننای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمهانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکرغربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنتدریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هرگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 0:58  توسط عــلــی نــوری  | 


دردادگاه عشق .... قسمم قلبم بود وكيلم دلم

و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان.

قاضي نامم را بلند خواند وگناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد.

 پس به تنهاي و مرگ محكوم شدم.

كنارچوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم

من گفتم كه به تو بگويند دوستت دارم

به كودكی گفتند :

عشق چیست؟

 گفت : بازی .

 به نوجوانی گفتند :

 عشق چیست؟

 گفت : رفیق بازی .

به جوانی گفتند :

 عشق چیست؟

 گفت : پول و ثروت.

 به پیرمردی گفتند :

 عشق چیست؟

 گفت عمر.

 به عاشقی گفتند :

 عشق چیست؟

 چیزی نگفت آهی كشید و سخت گریست.

 به گل گفتم:

 عشق چیست؟

 گفت :

 از من خوشبو تره .

به پروانه گفتم:

 عشق چیست؟

 گفت :

از من زیبا تره .

به خورشید گفتم:

عشق چیست؟

 گفت:

 از من سوزنده تره .

به عشق گفتم تو آخر چه هستی ؟؟..

 گفت نگاهی بیش نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:26  توسط عــلــی نــوری  | 


زندگیم، نفسم...

 

 

 

به هر جا که نگاه ميکنم تو را

ميبينم، تصوير تو تنها چيزيست که چشمهايم باور ميکند، دستان

لرزانم را دراز ميکنم تا صورت را لمس کنم اما به يکباره محو ميشود و من به ياد مياورم که تو

در کنار من نيستي. چشمهايم را آرام مي بندم،صدايت در گوشم ميپيچد ? طنين خنده هايت

همه جا را پر ميکند ، بي اختيار لبخند ميزنم ولي صدايت دور و دورتر ميشود و من به ياد

مياورم که باز هم تو نيستي. چه شيرين است تمام لحظه ها را به ياد تو بودن دلم ميخواهد با

تو در کنار ساحل بنشينم سرم را روي شانه ات بگذارم و امواج آبي را نگاه کنم و به آواز امواج

گوش بسپارم. دلم براي آرامش نيلگون امواج تنگ شده! دلم براي چشمهاي دريايي تو تنگ

شده! دلم هوايت را کرده است. ميبيني! دوباره بيقرار شده ام گيج شده ام. تو اين حرفهاي

آشفته را به دل ديوانه ام ببخش . دوستت دارم عشق من. دوباره اين دل ديوانه براي ديدن تو

دلتنگ شده.... براي تو ... مي خواهم براي تو بنويسم  براي تو که تمام دنياي مني مي

خواهم نوشته هايم را به نگاه ناز تو ، به دستان نوازشگرت به تو که با گرمي عشق به من

زندگي دادي اما... به تو که اگر نباشي من دگر نيستم پس باش تا من هم باشم . بمان تا بمانم..."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:37  توسط عــلــی نــوری  | 

 

 
  
 

عشق

عشق يعني

شادي براي ديگري

هنگامي كه او شاد است

غمخواري ديگري

هنگامي كه او غمگين است

با هم بودن در خوشي ها

و با هم بودن در نا خوشي ها

عشق سر منشا قدرت

Love is

  

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:28  توسط عــلــی نــوری  | 


چشمايت را كه مي بندي ، پشت ماه روياهايت ، آن سوتر ستاره هاي

آبي رنگ خاطره هايت ، وسعت تيرگي مرا خواهي ديد، اگر تيرگي ابر

هاي غرورت بگذارد !

چشمهايت را كه ببندي، در لابه لاي بوته هاي لحظه هايت ، پاي سپيدار

بلند بي من بودن هايت ، رد پاي عشق مرا خواهي ديد ،اگر غروب دلگير

احساست بگذارد!

چشم هايت را ببند و لحظه اي سرت را به آرامش شانه هايم بسپار!!!

                                                             شبزده عاشق

 

سكوت شبانه هايم ، هميشه عبور قصه ي تو را تكرار ميكند...

و اين منم ، كه در شراره هاي احساس تو زبانه ميكشم.

خاطرات ما هميشه بن بستي است از عاطفه هاي پريده رنگ ،

و نيانده هاي ما ، هميشه از غروري دردناك مي پوسد.

اين جا هنوز هم من اسير خيال تو ام.مرا به اعتبار كدام سپيده در

ابتداي شب رها كردي؟ به اميد كدام بهار، مرا به ويراني پاييز سپردي؟

طلوع اميدم را به غروب انتظارم پيوند بزن و با سپيده بيا!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:45  توسط عــلــی نــوری  | 

 
mp3>>
Siavash Ghomayshi - Bi Sarzamin Tar Az Baad .mp3
Found at bee mp3 search engine
mp3>>